لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

رفتن به پابوس امام رضا (ع)

سلام دختر گل مامان بالاخره امام رضا هم اسم مارو صدا کرد وقسمت شد بریم پابوسش وحسابی دلی از عذا در بیاریمو نظر شما خانوم طلا رو ادا کنیم عسلک شیرین ابنبات مامان اینم اثار تاریخی از شما که دیگه تکرار نمیشهو بابا ومامانی با هم برات ثبت کردیم اینو از روعکس گرفتم گلم ببخشید یک کم نور افتاده اینجا رفتیم با بابا جون باغ وحش بعدم رفتی غذا خوردی جیگرم اونم سوپ کلی جا رفتیم کلی عکس گرفتی شیطونا ولی خیلی زیادن برای همین چند تاش و برات گذاشتم اینم نذر خانومی که خدا رو شکر ادا شد     ...
14 مرداد 1393

افتادن مبل

گل مامان سلام خانوم امروز خیلی باهم شیطونی کردیم کلی چیز یاد گرفتی برات میگم یاد گرفتی زیپ کیف منو باز میکنی میگی لوج یعنی همون رژلب وسایل توش در میاری دوباره میزاری دستای منو به هم میچسبونی ودستای بابای روبه هم میگی دست بزنید من نانای کنم اگر نزنیم میگی به زور بزنید سیدی رو از دایره وسطش میزاری رو جی جی من نوکش در میاری هام هام میکنی هر عروسکی میخوای به سقف اشاره میکنی دستت رو مزاری رو چشمام میگی پلک بزن بعدم حسابی میخندی قاه قاه میزنیهروقت بابا رو میبینی بلند داد میزنی بابا من میگم گوشم رفت تو گوشاتو میگیری بلندتر داد میکشی بعدم دستت میزاری جلو دهنت الکی میخندی
8 مرداد 1393

نماز

ناناز سلام خیلی جیگری پری کوچولو نمیدونم تو این چند سال کجا بودی ولی خدارو شکر که هستی گل منی عاشقتم با این ادای دینت هروقت اذان بگه هر چی دم دستت باشه پارچه باشه مثل ملافه حوله پتو کوچولوی خودت رو رو ی سرت میندازی و شرو ع میکنی رکوع و سجده بعدم ادای تشهد و سلام در میاری و بعد هم با اون دوتا دست کوچولوت دعا میکنی عاشقتم دیگه ببعی وجوجو رو میشناسی انگلیسیتم خوب شده به خورشید میگی سان ووانیکاد که مثل خورشید نشون میدی دختر منی دیگه شیطونک جوجو نارنجی از من نرنجی
2 مرداد 1393

شیطونی ها جدید بهار خانوم

اینجا دخترم رفته خرید برامون میوه خریده اینجا هم داره بارش رو تخلیه میکنه اینم کفشهای مامانی البته توسط بهار خانوم افتتاح شد اینجاهم جورابهای بابایی رو پوشیدی اینجا هم دخترم داره نمازمیخونه اینجا هم دخترم موهاش رو فشن کرده بود اینم تمرینات منو بهار خانوم سیدی و میذاری دایره میکشی البته بعضی مواقع میزنی بیرون رو سرامیک اینجا هم بابا رو نوشتیم عکس بابا رو هم زدیم هر موقع رو کاغذ مینویسیم بابا میگیم چیه میگی بابا اینم گریم جدید هنر مامانی تریپ پسرونه تریپ دخترونه اینم هنر نمایی مامان عروسک هات اینقدر زیادن که مامان گذاش تشون تو پرده ...
31 تير 1393

اش نذری

سلام جیگر طلای مامان امروز 21 ماه رمضان وما طبق معمول  هر سال آش نذری داشتیم ودخترم هم کلی کمک کرد اینم عکسای عسل خانوم مامان اینجا دخترم داشت نخود لوبیا خیس میکرد اینم اش خوشمزه مامان پز دلتون نخواد اینم دخترم در حال کاسه دادن به مامان اینجا داشت کشک میریخت رو آش بدو بدو بیا آش خوشمزه ببر چند تا آش دوست داری پنج تا دوست دارم اینم کاسه های اش نذری ...
28 تير 1393

یاد گرفتی

سلام قربون اون چشمای مشکیت بره مامان عسل یاد گرفتی میگم چی بپزم میگی مم یعنی غذا میگم ممینی داشته باشه منظور سیب زمینی میگی اره میگم اوپه چی یعنی تخم مرغ میگی اره هر وقتم میخوام غذا درست کنم میگم پیاز میخوام میری برام ازتو سبد میاری اسمتم یاد گرفتی میگم اسمت چیه میگی ببر به بابا حسین میگی اوسن به من میگی بی بی نمیتونی بگی باران محمد و مریم ومهدیس قشنگ میگی بابا جونی علی که از دستت با اون انگور دادنت نمیدونه چه کار کنه پوستش کندی دونه دونه یک خوشه بزرگ بهش انگور دادی 
26 تير 1393

هیس کلاغه میگه قار قار

سلام قندک پاستیل شکری بادو م زمینی تمشک من امروز وقتی از خواب بیدار شدی صبح زود بود کلاغه داشت قار قار میکرد شما هم گفتی هیس قار قار دستت رو گذاستی رو بینیت و میگفتی هیس قار قار هر وقت از پرسیدم کلاغ چی میگه گفتی قار قار امروز برات مغز اسیاب کردم ولی حسابی از صدای اسیاب ترسیده بودی رفته بودی گوشه تختت عین یک موش کوچولو قایم شده بودی ولی بعدش مغزها رو بهت دادم و از دلت در اوردم عاشق پسته و گردویی بعد م اسیاب گذاشتیم سر جاش ولی هی میگفتی کو دستات هم میگرفتی کنارت و لبات رو اویزون میکردی 
21 تير 1393